تبليغاتX
بــــــــــی تـــــــــو هـــرگــــــــز
بــــــــــی تـــــــــو هـــرگــــــــز
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و هزاران سلام به همراهان همیشگی خودم ....اول از هر چیزی از همتون ممنون و سپاسگزارم که واسه مامانم دعا کردید و به لطف دعاهای شما بود که الان حالش خوبه .....خوشحالم که دوستای مهربون و با وفایی همچو شماها رو دارم ....... تنها کاری که ازم بر میاد فقط دعای خیر در حقتون میکنم و از خدا میخوام همیشه سالم و سرحال و خندان در کنار خانواده هاتون باشید و همیشه دلتون لبریز از شادی باشه و سالیان سال سایه پدر و مادرتون بالاسرتون باشه.


امروز یه آپ باحال واستون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد....


تصویری که شما را متعجب خواهد کرد!


به چشمان‌تان اعتماد کنید!!


کافی است به نقطه سیاه وسط صفحه خیره شوید؛ سپس صفحه تغییر خواهد کرد و شما چیزی را مشاهده خواهید نمود که به قدرت چشمان خود افتخار میکنید . و تا زمانی که پلک نزدید میتونید تصویر سیاه و سفید را رنگی ببینید .


زمانی که تصویر کامل بارگذاری شد

شما تصویر سیاه و سفید زیر را رنگی مشاهده خواهید کرد!



بله تصویر دومی که برای شما به نمایش در آمد تصویر سیاه سفیدی از همان محیط اول بود ،ولی چشمان شما این محیط را دقیقا با همان رنگ های اصلی مشاهده کرد.


پ ن .بازم از همتون ممنونم که اینهمه به داداشتون لطف دارید .

پ ن 2.این هفته هم که یه روز در میان تعطیلیم .

پ ن 3. این چیه؟اگه خوندید توی نظرات بنویسید : ( میخشبشیمیشهبخونیش )

پ ن 4.ممنونم که تا اینجا رو خوندین ....شب و روزتون خوش و خدانگهدارتون.

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 3:0 ] [ امیر ] [ ]


سلااااااااااااااااااام به دوستان و یاران همیشگی خودم که هیچوقت داداشتون رو توی هیچ شرایطی تنها نمیزارید.

امشب اومدم و از همتون التماس دعا دارم ....واسه مامانم دعا کنید حالش خوب نیست ......محتاج دعای همه تون هستیم ....میگن دعای آدما در حق هم خیلی اثر میکنه ....

چند شب پیش بود که اومدم خونه و دیدم مامانم از توی اتاق داره میاد بیرون و اتفاقا همه اون شب خونمون بودن و یهو دیدم مامان حالش بد شد و عرق کرد و افتاد رو زمین ....دیگه نمیدونستم چیکار کنم ....گرفتمش توی بغلم و صدای داداشام زدم و همه اومدن کمک ...دنیا داشت رو سرم خراب میشد ...داشتم دیونه میشدم که یهو فقط متوجه شدم داداشم داره میگه برو دنبال دکتر ....نمیدونم چه جوری رفتم توی مطب و دکتر رو از توی اتاقش بیرون آوردم و با چه سرعتی برگشتم خونه ...فقط میشنیدم که دکتر داره میگه یواش ...یواش ....آرومتر برو ...خونسردی تو حفظ کن ...و دکتر بیچاره از ترس به داشبورد ماشین چسبیده بود.....دیگه خدا رو صد هزار بار شکر که اون شب خدا مامانم رو بهمون برگردوند ولی هنوز حالش زیاد خوب نیست...اومدم و از شما فرشته های مهربون التماس دعا دارم .....


چند وقت پیش مامانم بهم گفته بود که یه چیزی واسش بگیرم منم هی یادم میرفت توی راه که میرفتم دنبال دکتر با خودم میگفتم اگه زبونم لال مامانم طوریش بشه هیچوقت خودمو نمیبخشم که چرا اون چیز رو واسش نگرفتم ....دیگه اولین کاری که کردم رفتم اون سفارشش رو واسش خریدم .


قدر ماماناتون رو بدونید که هیچکی و هیچ چیزی نمیتونه جاشون رو پر کنه .....ایشالله سایه ی هیچ مادری از سر فرزنداش کم نشه .

پ ن1. اون لحظه به یاد تو افتادم که چند سال پیش چه کشیدی واقعا از ته دل درکت کردم که چقد سخته ....ممنونم که اون شب کنارم بودی .

پ ن2.از همتون ممنونم که واسه مامانم دعا میکنید .

پ ن3.خدایا همه ی مریضایی که توی خونه هاشون و یا بیمارستانها هستند شفا عنایت بفرما...آمین یا رب العالمین.

پ ن4.دعا یادتون نره و همتون رو به خدای بزرگ میسپارم .


[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:45 ] [ امیر ] [ ]
سلااااااااااااااااااااااااام مهربونای من ....خوبید .....بازم شرمنده ی همتون هستم که نمیتونم بیام بهتون سر بزنم ولی میام وقتی آپ میکنید و بهم خبر میدید...البته با گوشیم میام و با گوشی هم نمیتونم کامنت بزارم واستون ......خلاصه بیادتون هستم .

تقریبا ۱۰ روز پیش روز جمعه بود که توی اتاقم خواب بودم و حال و هوش ساعتای ۸ صبح بود که دیدم یکی داره موهامو نوازش میکنه و دست توی موهام میاره و داره میگه حالا امینه . تینا . مهمه و......واسه آشتی کنون محبوبه دعوت میکنی رستوران و منو دعوت نمیکنی با خودم گفتم باز دارم خواب کامنتای توی وبم رو میبینم و به خوابم ادامه دادم. دیدم باز همون صدا اومد گفت امیر اومدم که با دمپایی بزنمت ....گفتم این حرفا رو فقط آرام میزنه ولی آرام الان دبی اینجا که نیست و تا صورتم رو برگردوندم دیدم بعله آرام خانم کنارم نشسته و با لبخند مهربونش داره به شوکه شدنم نگاه میکنه و دید از تعجب خشکم زده و دارم یه جوری نگاش میکنم  گفت امیر نترس خواب نیستی بی خبری دنبال بابا اومدم تا سورپرایزت کنم  وای که چه لحظه ی خوشی بود .....خلاصه آرامم ایندفعه بی خبری اومد و دیروز دوشنبه ۲۰/۱۰ هم دوباره رفت .....مرسی خواهر گلم که اومدی.

 

خوب جواب سوال حسن و حسین رو هم بدم الان؟

خوب معلومه دیگه پسرا هیچ نسبتی با هم ندارن  ولی نل عزیز که کمسیون گرفته بودن به این نتیجه رسیده بود که اونا دایی هم میشن ولی نه نمیشن  

خوب اونایی که جواب درست دادن : خواهر گلم دهاتی و دیونه.سوگلی .مریم . نادی نمکی .آرام .امینه .ورتا.فاطی.ساحل.پریسا.مهسا۲۶۳۰ .مهمه  .

خلاصه از همتون ممنونم که اومدین و جواب سوال رو دادین مهم بودنتون بود نه درست جواب دادن .....

 پ ن۱.دیروز عصر خونه تنها خوابیده بودم که دیدم از توی حال صدا میاد و میگه :معدن کهنه پلاستیک کهنه  اومدم بیرون دیدم که مرغ مینا داره صدای معدن کهنه ایی ها رو در میاره و اینقد خندیدم

پ ن ۲. روز و روزگار همتون خوش و ایشاالله توی امتحاناتی که در پیش رو دارین با موفقیت پشت سر بزارید .

پ ن۳ .امینه و آرامم ممنونم که یه لحظه تنهام نمیزارید و هرروز بهم سر میزنید ایشاالله بتونم خوبیها و مهربونیهاتون رو جبران کنم .....

پ ن۴ . اینم یه متن قشنگیه گفتم بزارم شاید خیلی ها به خودشون بیان :

کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی بمان ....! نه اینکه شانه بالا بندازی و آرام بگویی هر طور راحتی ......دوستون دارم و فعلن خدانگهدار ......

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 12:18 ] [ امیر ] [ ]
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هووووووووووووووووووووورااا هوررررررررررررررااا آشتی کردن

سلاااااااااااام دوستان و یاران همیشگی من ....مرسی و ممنونم از بابت اینکه اومدید و واسه محبوبه و حمید کامنت گذاشتید .....دستتون درد نکنه ..با کمک شما ها بود که این دو عزیز دوباره با هم آشتی کردن و الانم دوست داشتنشون بیشتر از اول شده چون توی این چند روز واقعا قدر هم رو فهمیدن و جای خالی همدیگرو احساس کردن ...منم از خدا میخوام که همیشه با هم شاد و خندان باشن و همچنین شما مهربونای من .

دیگه یه شام درست و حسابی افتادیما  اگه اینجا بودید همتون رو دعوت میکردم و همه با هم سوار یه اتوبوس میشدیم و میرفتم شام دعوت حمید  البته امینه و سیب صورتی و مهمه و تینا اینجا هستند  که آدرس و زمانش رو میدم بیاید رستوران فردوس و شما هم به جمع ما بپیوندید ........

النم میخوام حرفای محبوبه و حمید اینجا بزارم که واسه چی قهر کرده : این کامنت محبوبه خودش واسم گذاشته :

محبوبه خانم فرمودند:  بی دلیل از دستش دلخور نبودم،روز تولدم که یک روز جلوتر اس ام اس داد نه روز خودش بعد دو تا اس ام اس هم سریع گفت من باید برم! اما به تولد بقیه می رسه اصلا عجله نداره. یا وقتی اس ام اس می زنیم همزمان نت هم میاد و کامنت می ذاره!برای چی؟ باید احترام نگه داره.روزانه صد تا دختر مهربون می بینه بعد خالی می بنده دختر به مهربونی تو ندیدم در حالی که من اصلا مهربون هم نیستم.یهو دلخور می شدم؟! یا خودش اذیتم می کرد؟ اس ام اس می دادم می دیدم دو ساعت دیگه جواب داده که ببخش گرفتار بودم،خود بی فکرش نمی گه وقتی نیست نگران میشم؟ بعدش یهو دلخور می شدم؟! یا موقع حرف زدن صدبار گوشی زنگ می خوره اما باز خالی می بنده می گه مامانم بود. خب مگه مادر آدم چند دفعه زنگ می زنه تو ده دقیقه؟! خب هر کی باشه اشکال نداره ولی این حمید خان خالی می بنده ناراحتم می کنه. هر وقتم هر اتفاقی می افته ها پررو پررو طرف همرو می گیره جز من. یک آدم فروش به تمام معناست. بعله

 

اینم از حرفای حمید خان : عزیزم من یک روز جلوتر اس ام اس ندادم درست شب تولدت اس ام اس دادم.خوب قانونش همینه  مثلا تولد شما ۲۵ بود من شب ۲۵ بهت تبریک گفتم آیا به نظر شما کار من اشتباه بوده؟ یعنی باید شب ۲۶ تبریک بگم؟خوب میخواستم اولین نفر من باشم که تبریک میگم .و بعدش هم خودت میدونی که من اون روزا درگیر چه کارایی بودم.ببخشید که همزمان نت میام آخه میگن وقت طلاست و تا شما جواب اس ام اس منو میدید و اس به دستم میرسه منم از فرصت استفاده میکنم و یه کامنت میزارم   .من همیشه احترام شما رو نگه داشتم خوب مسیرم و کارم جوریه که هرروز دخترای زیادی از جلوم رد میشن حالا والا نمیدونم مهربونن یا نا مهربون  ولی به مهربونی شما ایمان دارم  من کجا اذیتت کردم ؟  اصلا من دلم میاد که تو رو اذیت کنم  .چشم ایندفعه دستم که بند بود یه اس خالی میفرستم که دلواپس نشی باشه گلم  خوب خودت میدونی که من چقدر تلفن کاری دارم و هی بهم زنگ میزنن اگه باور نمیکنی از امیر بپرس اون روز که تو حرف میزدی فقط ۳ دفعه مامان بود بقیش تلفن های کاری بود  دستت درد نکنه من کی تو رو به دیگران فروختم  منی که اینهمه دوست دارم و در نبودنت چه ها کشیدم اونوقت میگی که طرف تو رو نمیگیرم .من همیشه طرف تو بودم و به خودم میبالیدم که تو رو دارم.و میدونم که این حرفات از رو دوست داشتن زیادیه که اینجوری فکر میکنی .منم اینجا جلو همه میگم دوستت دارم تا همه شاهد باشن که چقد تو واسم عزیزی .از طرف محبوبه و خودم میگم  امیرجان هم از تو و هم از دوستات ممنونم که این کمک بزرگ رو در حقم کردی وگرنه من داشتم دیونه میشدم . دستتون درد نکنه و ایشاالله همیشه دلتون شاد باشه.کامنتاتون میخوندم آروم میشدم.

 

پ ن .منم واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنم و از طرف خودم از همتون سپاسگزارم که اومدین .

پ ن ۲ .منتظر جوابم سوالم در آپ بعدی باشید

پ ن۳.حال میکنید که تند تند آپ میکنم

بعدا نوشت : آی مردم به دادم برسید آرام باهام قهر کرده یکی بیاد ما رو آشتی بده  آرام واست ترشک میخرم حالا بیا آشتی .

 

 

 

 

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 11:13 ] [ امیر ] [ ]

سلاااااااااااااااام ....تعجب کردین امیر به این زودی آپ کرده ......این آپم اضطراری بود و واسه آرامش دوستم نوشتم و حتما تا آخر بخونید و توی نظرات نظر خودتون رو بگید تا حمید آروم بشه

راستی آپ قبلیم هنوز سر جاشه ها و هرکی جواب درست بده توی آپی که جواب سوال میدم ازش تقدیر به عمل میاد ....


امشب میخوام واستون یه داستان بگم ....یه داستان واقعی ......شب یلدا بود و همه واسه شب نشینی یلداشون خرید میکردن دوستم رو دیدم گفتم حمید چه خبر چرا حالت گرفتست ؟چرا پکری ؟

گفت هیچی چیز مهمی نیست و بعد از یکم حرف اونم رفت و منم رفتم آجیل و شیرینی خریدم و رفتم خونه .....

خلاصه امروز باز حمید رو دیدیم که خیلی خیلی بهم ریخته بود و اصلا اعصاب نداشت ....بوق زدم بهش و گفتم حمید چرا پیاده ایی بیا سوار شو برسونمت ...گفت نه میخوام راه برم ...خلاصه فهمیدم که به یکی نیاز داره که باهاش حرف بزنه ...سوارش کردم و کم کم به حرف آوردمش و داستان رو واسم گفت و گفت بهت میگم به شرطی که توی وبت بنویسی تا اون بیاد وبت و این حرفا رو بخونه.....منم قبول کردم و داستان از اینجا شروع میشه :


بلاخره حمید قصه ی ما لب به سخن گشود و گفت و گفت و گفت تا به اینجا رسید که شب یلدا ساعتای 10 یا 11 شب بوده که بهش اس ام اس میده که دیگه بهم زنگ و اس نده و حمید بیچاره هم شوکه میشه که واسه چی ؟مگه چیکار کردم ؟ که محبوبه خانم هم چیزی در این مورد نمیگه و فقط میگه حمید دیگه از چشام افتادی و دیگه دوست ندارم باهات باشم .....


حمید میگفت من محبوبه رو خیلی دوست دارم ولی اون اصلا دوست داشتن منو باور نداره و فکر میکنه که دارم خالی میبندم ....میگفت 10 هفته بود که باهاش بودم و صبح با صبح بخیر اون بیدار میشدم و شب با اس ام اس های اون میخوابیدم  و از دیشب که رفته مثل آواره ها شدم و خوابم نمیبره ...


از خاطراتشون تعریف کرد که یه روز با هم خوب بودن و یه روز محبوبه ازش یه هو دلخور میشد و بعد از چند ساعت با هم آشتی میکردند و خوش ترین لحظاتشون همون آشتی کردناشون بوده ....


میگفت از دیشب که محبوبه رفته تا الان هیچ اس ام اسی نداشته ولی اون روزا دسته کم روزی 100 تا اس به هم میدادیم  و بیاد هم بودیم ...


حمید می گفت خیلی محبوبه رو دوست دارم چون تا حالا دختر به این مهربونی رو ندیده بودم ...دیگه میگفت محبوبه خیلی دوستم داشت ولی هیچوقت بهم نگفت که حمید دوست دارم چون خیلی با وقار و متین بود و از همین کاراش خوشم میومد ....


خلاصه خیلی دلش گرفته بود و دیگه بهش دلداری دادم و گفتمش همینجوری که خدا شماها رو با هم آشنا کرد اگه بخواد دوباره میتونه شما ها رو با هم خوب کنه و کدورتها فراموش بشه ....


باز گفت: میترسم که باز مثل چند دفعه پیش سوءتفاهم پیش اومده باشه واسش و فکر کنه که حقیقت داره ...آخه محبوبه عادتشه حرف دلشو نمیزنه و نمیگه که چی شده و جریان از چی قراره ، فقط خودش میاد یه طرفه قضاوت میکنه و میره ....

خلاصه خیلی حرف داره واسه نوشتن ولی حیف که همشون اینجا نمیشه نوشت ...


محبوبه خانم اگه اومدی اینجا که میدونم حتما میای بدون که حمید خیلی داغونه و میگفت از بس حرص خورده چشاش داره اذیتش میکنه ...فقط گفت که بهش بگی واسه چی ازش متنفر شدی ؟


امیدوارم که بزودی خبر آشتیتون رو بهم بدین و یه شب شام 3 تایی بریم بیرون دعوت آقا حمید


تازه این شعر هم همین الان حمید واسم اس ام اس کرد گفت بنویسم که حرف دلشه و جای خودت و اس ام اسات واسش خالیه



يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.


دوستان شما هم اگه حرفی دارین توی نظرات بنویسید تا حمید با خوندن نظرات شما آروم بشه و هم اینکه محبوبه نظرش عوض بشه .....


من هردوتاشون رو خوب میشناسم ...محبوبه خیلی دختر خوبیه نمیدونم چرا یه هو اینجوری شده ...شایدم حمید مقصر باشه ولی یه طرفه هیچوقت نمیشه قضاوت کرد .....محبوبه جان منتظر نظر شما هم هستیم ....


پ ن . دوستان آپ قبلیم همچنان سر جاشه و حتما برید واسه جواب دادنش ها ...هرکی جواب درست داد توی آپ بعدیم اسمش رو مینویسم

پ ن 2.خوش باشین همگیتون ...ممنونم که اومدین و تا آخر خوندین


[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 2:46 ] [ امیر ] [ ]

سلاااااااااااااااااااااام به همگی .....ایشاالله که همتون سرحال و سالم و سلامت باشید و لبتان همیشه پر خنده ..... الهی فداتون بشم که دلم واسه تک تکتون یه ذره شده بود....بخدا شرمندتونم که نمیتونم بهتون سر بزنم .....

اول از هرچیز یلداتون مبارک .....

امروز اومدم با یه آپ باحال ، و باز مثل همیشه منتظر جوابای خوشگل و بامزه ی شما عزیزان هستم ....


اینم از آپمون :


حسن و حسین هرکدام از ازدواج اول خود صاحب دختر می باشند......حالا دختر حسن با حسین و دختر حسین با حسن ازدواج میکنه و هرکدام بعد از ازدواج صاحب پسر میشوند.....حالا بگویید پسرها چه نسبتی با هم دارند ؟


اصلانم سر کاری نیست و جواب داره .....


پ ن 1.بازم مثل همیشه منتظر جوابهاتون هستم و از اینکه تشریف آوردید ممنون و سپاسگزارم .


پ ن 2.یلدا یعنی یادمون باشه زندگی اینقدر کوتاست که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت ..شب یلداتون مبارک مهربونای من .


پ ن 3.امینه جان اینم از آپ ...صبح گفتی آپ کن و آپ کردم


پ ن 4.دوستون دارم و همه تون رو به خدا میسپارم همیشه هم بیادتونم ....ایام به کام


[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 16:13 ] [ امیر ] [ ]

سلااااااااااااااااام ...خوبید شما ...؟ منم به لطف شما عزیزان خوبم ......ممنونم از اینکه این چند روزی که نبودم مرتب بهم سر میزدید و منو شرمنده ی محبتهاتون میکردید و منم به پاس احترام سر تعظیم فرود می آورم و دست تک تک شما عزیزان را میبوسم و خوشحالم که خدا چنین دوستای خوب و مهربونی بهم داده


شایعه شده بود که بی تو هرگز میخواد حذف بشه ولی همینجا به همتون میگم بی تو هرگز هیچوقت حذف نمیشه و تا زنده ام و هر چند سال که سنم باشه من آپ میکنم و هستم....تازه میخوام تولد 5 سالگیش رو بگیرم......من با این وب خاطراتی دارم ....چه شبهایی که تا صبح با هم بیدار بودیم ....چه روزایی که کنار هم بودیم حتی توی مسافرت و هر جا که بودم .....من با این وب بود که شما فرشته ها رو پیدا کردم .....امینه ی گلم فدای اون اشکات که این شایعه رو باور کرده بودی و همینجور داشتی دیروز اشک می ریختی ....

من همیشه همینجام و کنار همتون هستم ......هرچند این روزا کم میام نت ولی بیادتونم و جبران میکنم .

 

خوب بریم سر آپ امروزمون:

 

یه خاطره بگم تا حال و هواتون عوض بشه

 

رفته بودم بندر عباس ...موقع برگشت ساعت 2 شب بود ... همینجوری که میومدم کم کم خوابم گرفت و چشمام داشت میرفت روی هم تا رسیدم به 100 کیلومتری شهرمون که یه پمپ بنزین هست و از دکه کنار پمپ یه ردبول و آب معدنی خریدم و آب سرد زدم به صورتم .....خلاصه اینقده خسته بودم که ردبول اصلا اثر نکرد و 20 دقیقه بعدش باز خوابم گرفت ....خلاصه همینجور میزدم توی گوشم و خودمو سرگرم پخش و مانیتور میکردم ولی اصلا اثر نمیکرد ...چشمام باز بود ولی یه هو همه چی از جلو چشمام محو میشد و با چشمای باز خوابم میبرد ....آخه من صبحش ساعت 5:30 بیدار شده بودم و همش 3 ساعت خوابیده بودم ....و اونجا ها هم اصلا نمیشد بخوابی چون فقط جاده بود و شهری چیزی هم وجود نداشت ....خلاصه با یه بدبختی  خودم رو به پاسگاه مهتابی رسوندم که از اونجا تا شهر حدود 40 دقیقه راهه....یکم جلو تر از پاسگاه کنار جاده یه پارکینگی هست که ماشینا اونجا پارک میکنن ...منم پارک کردم و رفتم پایین و باز آب زدو به صورتم و یکم نرمش کردم و گفتم یکم داد بزنم تا خواب از سرم بپره ....

 

خلاصه فکر کردم که چی بگم که همون لحظه  هر چی فکر کردم شعر یا ترانه ایی به ذهنم نرسید و بیاد شما افتادم و همه ی اسماتون مثل برق از ذهنم گذشت و یهو اسم خواهر گلم دهاتی به ذهنم رسید و گفتم آره صدای دهاتی بزنم خوبه و بعد با صدای بلند داد زدم دهــــــــــــاتی ....دهــــــــــــاتی .....دهـــــــــــاتی و واسه بار چهارم که میخواستم بگم دهـــــــاتی که دیدم یه صدایی اومد و گفت دهاتی جد و آبادته ....منم هاج و واج به دور و برم نگاه کردم که این کیه دیگه و صدا از کجا میاد ......

 

دیدم از پشت یه وانت پیکان یکی چوب به دست داره میاد و اینقده هم عصبانیه که نگو ......حالا کی بود ؟ این بنده خدا از همونایی بود که پسته ی تازه و خام توی شهر ها می فروشن ،اونجا پارک کرده بودند و خواب خواب بودن...

 

بعد گفت مگه مرض داری این موقع شب اینجا داری داد میزنی....و مسخره ی ما میکنی ....گفتم بخدا من منظورم با شما نبود من مخلص همه ی دهاتی ها هستم ....این دهاتی که صدا زدم اسم دوستمه و چون خوابم میومد داد زدم که خواب از سرم بپره .....دیدم اون اصلا چیزی حالیش نیست اول یکی محکم به لوله ی اتاق ماشینش با چوب کوبید و بعد اومد به طرف من و منم عقب عقب رفتم و پریدم توی ماشین و الفرار .....بعد اونم دنبالم همینجور میدوید و سنگ پرتاب میکرد ...دیگه کاملا خواب از سرم پریده بود و تا وقتی رسیدم خونه تا 1 ساعت بعدش اصلا خوابم نبرد و همش به اون قضیه فکر میکردم و خندم میگرفت ....

 

خلاصه نزدیکای ظهر بود که توی یکی از خیابونای شهر دیدم همین پسته فروش وایساده و داره پسته میفروشه ...منم رفتم پیشش و گفتم 1 کیلو پسته میخوام و بعد بهش گفتم منو میشناسی ؟ گفت نه ...گفتم دیشب با چوب دنبالم کردی ....بعد دیدم خندید و گفت من عمدا این کار رو کردم تا خواب از سرت بپره ... و گفت وقتی دیشب با اون سرعت رفتی عذاب وجدان گرفتم که مبادا توی جاده باز خوابت ببره یا اینکه اتفاقی واست بیوفته و الان که میبینم سالم رسیدی خیلی خوشحالم .....تازه پول پسته هم ازم نگرفت .

 

پ ن 1. آرام ، امینه و فاطی  ممنونم که هر چند دقیقه  یه بار بهم سر میزنی و منو با محبت های بی شمارتون شرمنده میکنید.

پ ن 2. حذف شد  .

پ ن 3.از همتون ممنونم که اومدین و نوشته هام رو خوندید....شرمنده خیلی حرف زدم .

پ ن 4.واسه همتون هفته ی خوب و خوشی رو آرزو میکنم ....همیشه شاد باشید و لبخند روی لبانتان جاری باشه .

پ ن5. راستی تازگیها مد شده بعضی ها که عصبانی میشن میرن و دستشون رو با تیغ خط خطی میکنن آخه با این کار چی به دلتون میرسه فقط اینکه دست خوشگلتون رو زشت کنید...تازه فردای قیامت هم باید جوابگوی این کارتون باشید و همین دست از شما شکایت میکنه هااااااا....بعد نگید دست خودمونه

 

 

 

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 11:59 ] [ امیر ] [ ]

سلاااااااااام دوستان همیشه مهربونم ...ایشالله که همتون سرحال و شاداب باشید و روزگار بر وفق مرادتون بچرخه .....

دلم واسه همتون یه ذره شده بود ....واقعا چه تابستون خوش و خاطره انگیزی بود امسال .......


الانم میدونم که همتون سرتون شلوغه و درگیر درس و مدرسه و دانشگاه هستید و واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم .


بعدش اینکه از همتون ممنونم که همیشه و هر روز بهم سر میزنید با اینکه خودم دیر به دیر بهتون سر میزنم ولی شما اینقد بهم لطف دارید که همیشه کنارمید بخصوص امینه و فاطی که هر 10 دقیقه یه بار واسم کامنت میزارن...ایشاالله کارام که سبک تر بشه قول میدم خودم مثل قبلنا هر روز به وبتون سر بزنم و واستون کامنت بزارم ....


خوب بریم سر آپ امروزمون ......


اول همینجا بگم که آرام خواهر واقعی منه و از یک پدر هستیم ولی مامانامون فرق میکنه و آرام توی امارات زندگی میکنه و من ایرانم و آرام واسه اولین بار بود که اومده ایران و همدیگر رو دیدیم .


روزای اولی که اومدی ایران درست 1 ماه پیش بود که میگفتی امیر من اصلا اینجا دلم نمیگیره و احساس تنهایی میکنم دلم میخواد برگردم ....منم بهت گفتم که تو فقط 1 شب رو پشت سر بزار و فردا به همه چی عادت میکنی ....آخه هر کی مسافرت میره فقط کافیه 1 شب رو سپری کنه تا خودش رو به اون مکان عادت بده.....و صبح روز دوم همون چیزی شد که تو میخواستی .....


گفتی 1 ماه پیشتونم و منم خوشحال شدم و گفتم خیلی خوبه چون 1 ماه به این زودی ها تموم نمیشه و چه میدونستم که با تو و کنار تو بودن 1 ماه به این زودی تموم میشه ........و وقتی به خودمون اومدیم دیدیم که 5شنبه از راه رسیده و تو با بغض داری ساکت رو میبندی و بی صدا اشک می ریختی.....


ازت ممنونم که فقط به خاطر من اومدی ایران و خدا رو شکر میکنم که تونستم کاری کنم که اینجا  بهت خوش بگذره و اینکه از اومدنت پشیمون نشی.....


یادته چند شب پیش کنار ساحل که پیش هم نشسته بودیم و داشتیم آب هویچ بستنی میخوردیم تو چی گفتی ؟

گفتی امیر نمیخوام از اینجا برم میخوام واسه همیشه اینجا و کنار تو بمونم ،وگفتی امیر فکر نمیکردم که اینهمه منو دوست داشته باشی و بهم محبت کنی واسه همین دوست نداشتم ایران بیام ولی الان از اومدنم پشیمون نیستم چون به خودم افتخار میکنم که یه داداش واقعی دارم که اینهمه دوستم داره ....و همینجور اشک می ریختی که وقتی بری اونجا بدون من چی کار کنی ...

منم گفتم دیونه این چه حرفیه میزنی تو خواهرمی و همین خونی که توی رگهای منه توی رگهای تو هم هست و همینجور که از گریه قرمز شده بودی ماه رو نشونت دادم و بهت گفتم ببین عکست رو توی آسمون که از بس گریه کردی قرمز شدی و یه لبخند زدی و باز .............


بخدا جات خیلی خالیه و هنوزم فکر میکنم که توی خونه هستی و بی اختیار میرم سمت اتاقت ولی با درب قفل شده که مواجه میشم دلم بد جور میگیره ....هنوز بوی عطرت توی خونه به مشام میرسه و هر نفسی که میکشم بیاد تو هستم ......


یادش بخیر اون جمعه بهم گفتی امیر دلم میخواد منو با موتور ببری بیرون منم گفتم چشم حتما میبرمت و 2 تایی رفتیم کنار ساحل و اونجا هی ویراژ دادم و تو محکم کمرمو گرفته بودی و جیغ میزدی که نمیخوام ....اینقد خندیدم که از خنده فکم درد گرفت و رفتیم با موتور توی ماسه های دریا که موتور اونجا گیر کرد و من عمداّ موتور رو انداختم زمین و 2 تایمون پرت شدیم روی ماسه ها و اینقد بهت خندیدم و تو عصبانی بودی و وقتی فهمیدی عمداّ انداختمت از عصبانیت بازوم رو گاز گرفتی که هنوز جای گازت که کبود شده رو بازومه و تا 2 روز باهام قهر بودی و پیش بابا شکایتم کردی و بابا اینقد خندید و تو بیشتر عصبانی شدی ولی با یه کیسه ترشک و لواشک که بهت دادم با هام آشتی کردی......دلم که واست تنگ میشه به جای گازت نگاه میکنم ........


فدای اشکایی که توی فرودگاه موقع رفتن ریختی ...چه لحظه ی سختی بود لحظه ی خداحافظی ....یادته از بس گریه کردی میکردی آخر مجبور شدم قلقلکت بدم تا بخندی که یهو بلند خندیدی و بابا برگشت و با عصبانیت دعوا مون کرد که این چه کاریه که شما میکنید همه دارن نگاتون میکنن.......


عزیز دلم بی صبرانه عید نوروز منتظرتم که دوباره بیای پیشمون .......بازم ازت ممنونم که دعوتم رو قبول کردی و امدی ایران ......همیشه مواظب خودت باش خواهر گلم ......


پ ن .دیروز و امروز باز تنها ی تنها بودم خونه و گفتم بیام آپ کنم که دلم واسه همتون یه ذره شده .


پ ن 2.ممنونم که اومدین و تا اینجا رو همش خوندید .


پ ن 3.ازت ممنونم که توی این دوروز یه لحظه هم تنهام نزاشتی ( مخاطب خاص داره )


پ ن4.همه میپرسن امیر تو عاشقی ؟ نه بابا من کجام عاشقه ....اصلا حوصله ی عشق و عاشقی رو ندارم...چرا عاشق یه چیزم اونم فقط خدا که هر چی دارم از برکت و رحمت اون بوده و هر چی خواستم همون لحظه بهم داده و با تمام وجود دوستش دارم و عاشقشم ....


پ ن 5.ساحل گلم پیشنهاد داد که امیر اسم وبت رو عوض کنی و بزاری بی همه هرگز بهتره و وقتی به حرفاش فکر میکنم میبینم که واقعا گل گفته چون بی همتون هرگز.دیگه اونوقت سو تفاهمی پیش نمیاد که بپرسین بدون کی هرگز


پ ن 6.همتون رو به خدا میسپارم و هفته ی خوشی رو واستون آرزومندم ....دوستون دارم و روز و شبتون خوش ....


پ ن 7.بعداّ نوشت :نل عزیز ممنونم که همیشه بهم سر میزنی با اینکه من کم میام وبت و لی تو هر روز پیشم میای ....از خدا میخوام که توی همه ی کارات بخصوص درسات موفق بشی و دکترات رو با موفقیت پشت سر بزاری ...





[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 13:39 ] [ امیر ] [ ]

سلااااااااااااام به تک تک شما عزیزان و یاران همیشه با وفای خودم که حتی یک روزم منو تنها نمیزارید ......امیدوارم که همگیتون خوب و خوش و سلامت باشید ...شرمنده که دیر به دیر آپ میکنم ولی واسه خوندن نظراتتون هر 10 دقیقه یه بار نظراتم رو چک میکنم .....


خوب دوستان خیلی اصرار کرده بودن که جواب اون سوال رو بدم بخصوص خواهر گلم امینه ....


اینم جواب اون سوال : خوب لال سواد داره دیگه و روی کاغذ مینویسه و میده دست کسی تا واسه کور بخونه ....دیدین چقد راحت بود جوابش ......ولی خدایش از جوابای شما خیلی لذت میبردم و خیلی با مزه بود جوابتون .....


یکم هم از خودم بگم


امروز صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم.....هر کاری کردم باز خوابم نبرد .....گفتم یه سر بیام نت و به دوستان سر بزنم ولی از قضا این نت لعنتی قطع بود ...بعد شروع کردم به اس ام اس دادن به دوستان ولی هیشکی جواب نداد چون همه خواب بودن .....رفتم سراغ تلوزیون و هی کانال ها رو عوض کردم و باز خوشم نیومد ...گفتم برم یه سر کنار دریا ....بعد ماشینم رو ور داشتم و رفتم یه جای دنج که همیشه همونجا جامه و رفتم روی شنها نشستم و به دریا زول زدم ....دیدم یه پیرمردی اومد و لباسش رو در آورد و رفت توی آب ...منم هوس کردم برم شنا و لباسامو گذاشتم روی ساحل و پریدم توی آب و تا دلتون بخواد شنا کردم و روی آب خوابیدم و به آسمون نگاه کردم .....بعد از مدتی که دورو برم نگاه کردم دیدم لباسام و دمپایم روی آبه و چون آب دریا بالا اومده بود همه ی وسایلام اومده توی دریا حالا خدا رو شکر گه گوشیم رو توی ماشین گذاشته بودم.....

پ ن . هفته ی خوشی رو واسه تک تکتون آرزو میکنم ......

پ ن 2 .شرمنده که این روزا کم میام بهتون سر میزنم آخه از اول مهر کارام اینقده زیاد شده که وقت سر خواروندن هم ندارم ولی سعی خودمو میکنم که بهتون سر بزنم


[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 15:21 ] [ امیر ] [ ]

سلااااااااااااااااام دوستان خوبید ......


باز یه سوال به ذهنم رسید و گفتم اینجا بزارم تا شما هم جوابش رو پیدا کنید 


یه روز یه لال و کر و کور با هم میرن مسافرت که توی سفر کر بیچاره میمیره ، حالا این لال بدبخت

چه جوری به کور بفهمونه که کر مرده ؟ نخندید منتظر جوابتون هستم ؟


[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 19:12 ] [ امیر ] [ ]

سلااااااااااااااااااااام به همگی

دیشب ساعتای 12 بود که اومدم خونه و رفتم یه دوش گرفتم و گفتم یکم دراز میکشم و بعد میرم یه 1 ساعتی نت و از بس خسته بودم همونجور که رو تختم دراز کشیده بودم خوابم برد .......از قضا دیشب هیچکی خونمون نبود و خودم تنها بودم .....نصف شبی احساس کردم یکی کنارم خوابیده و انگاری موهاش هم بلنده و وقتی بهش دست میکشم دستم توی موهاش میره ....باورتون نمیشه اینقده خسته بودم که فکر کردم دارم خواب میبینم و با خودم گفتم ولش حتما داری خواب میبینی و دوباره خوابیدم و نزدیکای ساعت 4 بود که احساس کردم یه سر کنار صورتمه و موهاش داره به صورتم میخوره ......خلاصه چشمام رو باز کردم و دیدم که واقعا یکی کنارم و توی بغلم خوابیده .....گفتم خدایا این چیه دیگه ....باورتون نمیشه خشکم زده بود و میدونستم که هیچکی خونمون نیست دیگه بیشتر شوکه شده بودم .....


اتاق هم تاریک بود و فقط از پنجره یه نور کمی از لامپ در خونه ی همسایه اتاق رو روشن کرده بود ...یواشکی سرم رو یکم چرخوندم که این کیه ....گفتم یا جن هست یا پری که این موقع شب اومده پیش من تازه دیدم داره نفس هم میکشه و صدای نفسش رو احساس میکردم ....خلاصه سرتون به درد نیارم ....یواشکی یه نیم نگاهی انداختم به سمت راستم دیدم که کلا سفیده و حتی موهاش هم سفیده .....


دیگه داشت سکتم میزد ...گفتم خدایا این کیه که همه ی موهاش سفیده .....اینقده تپش قلبم زیاد شده بود و با خودم این آیه رو زمزمه میکرد ( وقل رب اعوذوبک من همزات شیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون ) و گفتم اگه جن یا چیز دیگه باشه با خوندن قران باید ناپدید بشه که دیدم نه اون با خیال راحت خوابیده ....پس خیالم راحت شد که یه موجود زندست .......


دستم رو به آرومی کشیدم به موهای سرش دیدم یکم تکون خورد و یهو بلند شد و از رو تخت پرید پایین ....و وسط اتاق وایساد......تا دیدمش خندم گرفت و از عصبانیت گوشی موبایلمو پرت کردم و زدم توی صورتش....میدونید کی بود ....پارمیدا سگ همسایمون ..ازاین سگهای سفید پا کوتاه پشمیه که خیلی لوسه و منو هم خیلی دوست داره چون هروقت میرم بیرون وقتی جلو خونشونه و منو میبینه منم یه چیزی واسش پرت میکنم .....

اونشب از قضا من داشتم با تل حرف میزدم و همینجور توی ماشین که بودم کنترل رو زدم درب باز شد و هواسم به این سگه نبوده و اینم دنبال من داخل اومده و در بسته شده و از بس ریزه پیزست من متوجهش نشدم و حالا چطوری اومده توی اتاقم که خودمم خبرم نشده وخودم هم توش موندم ......


خلاصه دیگه بیدار شدم و رفتم که واسه نماز صبح وضو بگیرم که توی حال رسیدم دیدم یکی گفت سلام خوبی ؟ باز میخکوبم کرد و تا برگشتم به طرفش بهم گفت بوس بده ....که یادم اومد این شیطون بازی ها کار طوطیمونه ....خلاصه عجب شبی بود دیشب .....امشبم باز تنهام


پ ن . ممنونم که تشریف آوردین


پ ن 2. این متن قشنگ رو خواهر گلم زهرا گذاشته بود واسم منم اینجا واسه شما گذاشتم

خدایا حكمت قدمهایی را كه برایم بر میداری آشكار كن
تا درهایی را كه به سویم
میگشایی ندانسته نبندم و درهاییكه به رویم میبندی به اصرار نگشایم



[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 18:12 ] [ امیر ] [ ]

خدا جون ازت ممنونم ......همین الان با دلی شکسته صدات زدم و تو هم همین لحظه جوابم رو دادی و تو رو کنار خودم حس میکردم ........خدایا نمیدونی چقدر دوست دارم و امشب خوشحالم کردی .......همیشه مثل یه دوست کنارم بودی و همیشه تا صدات زدم با لبخند مهربونت جوابم رو دادی ......خدای رحمان و رحیم من به مهربونی تو ایمان دارم ...و به پاس تشکر نماز شکر را به جا میاورم .....


همیشه کنارم باش که بی تو میمیرم .......بازم میگم ازت ممنونم خدا جون

[ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 20:37 ] [ امیر ] [ ]
      سلاااااااااااام ...تا حالا به این فکر کردین که سایه ها هم پیر میشن یا نه ؟ 

      نظر شما در مورد این تصویر چیه و چه تصوری توی ذهنتان بوجود میاد ؟ منتظر نظرات قشنگ شما عزیزان هستم.......             


پ ن 1. یعنی یه روزی همه ی ما اینجوری پیر میشیم ؟


پ ن 2.جای دهاتی بینمون خیلی خالیه واسش دعا کنید تا هرچه زودتر با دل شاد برگرده پیشمون .


پ ن 3.مواظب خودتون باشید و هفته و روزای خوشی رو واستون آرزو میکنم .....همیشه بیادتون هستم و خواهم ماند.

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 22:52 ] [ امیر ] [ ]

گفتــــــم خــــدایا از همه دلگیــــــرم !  گفت:حتی از مـــــــن ؟


گفتــــــم نگـــران روزیــــــــــم ! گفت : آن با مـــــــــن .


گفتــــــم خیلــــــــی تنهــــــام ! گفت : تنها تــر از مـــــــــن ؟


گفتــــــم درون قلبـــــــم خالیست ! گفت : پــر کــن از عشق مـــــــن .


گفتــــــم دســـت نیـــــاز دارم ! گفت : بگیر دســـت مـــــــــن .


گفتــــــم از تو  خیلــی دورم  ! گفت : مـــــن از تــــو دور نیستم  .


گفتــــــم آخـــــر چگونـــه آرام گیـــرم ؟ گفت : با یـــــــاد مــــــــــــن .


گفتـــــــم با اینهمه مشکـــــــل چه کنــــــم ؟ گفت : تـــــوکل به مــــــــــن .


گفتــــــــم هیچ کسی کنــــارم نمانــــده ! گفت : بجـــــز مـــــــــن .


گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی مـــــن ؟ گفت : چون من از تو هستم و تو از من .


پ ن 1. سجده بر سجاده ی عشاق چو کردی وقت سحر .....جان مولا زیر لب آهسته نامم رو ببر .


پ ن 2. سلااااااااااااااام دوستای گلم ....قدر این 2 شب باقیمانده از شبهای قدر رو بدونید که از اینجور شبا توی سال فقط همین سه شبه ها.......


پ ن 3. ممنونم که همیشه بهم سر میزنید و منو مورد لطفتون قرار میدید ......خوشحالم که شما ها رو دارم .


پ ن 4. التماس دعا ...به یاد همتون هستم در این شبها و بیادم باشید .........


خدانگهدار

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 17:2 ] [ امیر ] [ ]
سلااااااااااااااااااااااااااام ..........امیدوارم که همتون سر حال باشید ...........

قولی که داده بودم رو اومدم انجامش بدم ........

میدونید الان کجا نشستم ؟ روبه روی ایوان طلا و پشت سرم سقا خونست که اینقده شلوغه و سمت چپم هم پنجره ی فولادی باب المراد قرار داره که خیلی ها حاجت دارن و اومدن اینجا تا به حرمت امام رضا خدا شفاشون بده .........

قدر این لحظات رو باید بدونم که اینجام چون الان خیلی ها آرزو دارن اینجا بودن ....بخدا نمیدونید اینجا آدم چه شور و حالی داره ......

بوی عطر خوش حرم که بعد از هر چند دقیقه به مشامم میرسه منو از خود بی خود میکنه و احساس میکنم اینجا پنجره ایی رو به بهشته .......ایشاالله قسمت بشه همتون مشرف بشید و بیایید پابوس آقا ........

اینجا آدم احساس سبکی میکنه و تمام درد و غم و غصه رو فراموش میکنه و آرومه آروم میشه .......

دیونه جان پیغام شما رو به آقا رسوندم ....مطمئن باش به زودی تو هم میای اینجا و اونوقت من بهت میگم خوش به حالت ......

عزیزای دلم واسه همتون دعا کردم و 2رکعت نماز زیارت هم از طرف همتون خوندم......و به یاد همتون بودم ....باور نمیکنید ؟الان اسم همتون رو میارم :

فاطی و امینه.... آمنه ..فرناز..فریال...آرزو ..آزاده...نازنین ...بیتا ...نسیمه ...زهرا جون ..مینا ..سحر و سپیده ...فروغ.... فریبا...فاطمه ..ققنوس ...باران ...خانم قاسمی ..ساحل ...صدف ...مریم ...فاطمه خانوم گل .....فرشته ...شیوا کوچولو.....سروناز ...نیلوفر ..دهـــــاتی.....دیـــــــونه ....کنج دلم ......مریم (طرفدار ارغوان ).....ترانه ......سوگل....کفشدوزک و سیخولک ........نیلوفر (طرفدار ارغوان 2)......شیوا (من و تو).......زهرا(عاشقتم ) دختر تنها (فی فی ) ....اسماتون رو بترتیب لینک نوشتم ......

اینم از اسمای قشنگتون بود ........


ممنونم که این روزا تنهام نزاشتید و همیشه بهم سر میزنید .......

بخصوص آبجی دهاتیم و دیونه و فاطی و سوگل و سروناز و امینه و فی فی و سکوت شب و زهرا .......از همتون ممنونم که توی این چند روز اصلا تنهام نزاشتید و همیشه کنارم بودید ......بخصوص دهاتی و دیونه و فاطی که ماشاالله رکورد نظر دادن رو شکستن و با هم دارن مسابقه میدن  ....خیلی ماهید ....ایشالله بتونم اینهمه خوبیهاتون رو جبران کنم .......


خیلی خیلی خوشحالم که دوست و آبجیهایی مهربون مثل شما ها رو دارم


مواظب خودتون باشید و 12 مرداد رسیدم خونه مستقیم میام وبتون ......

همیشه و هرلحضه بیادتونم..........

پ ن 1. ببخشید اگه اسم کسی رو از قلم انداخته بودم

پ ن 2.بازم همچنان منتظر نظرای دلگرم کنند ی شما هستم .......

 

پ ن ۳.دیونه جان وقتی وارد صحنه انقلاب میشم به یاد شما میوفتم که عاشق این صحن هستی  و اینکه اینجا نشسته بودی

 

پ ن۴.دلم واسه همتون تنگ شده .........مواظب خودتون باشید و واسم نظر بزارید که وقتی نظراتتون رو میخونم انرژی میگیرم .

 

تا بعد خدانگهدار

[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 11:24 ] [ امیر ] [ ]

درباره من

تقدیم به تو که نمی دونم در خاطرت می مونم یا برات خاطره میشم ، دوستت می دارم نه به خاطر اینکه دوستم بداری بلکه به خاطر اینکه لایق دوست داشتنی ...<<< sh >>>
دوستان من
لینک دوستان
My LoGo
 khano0mi
امکانات وب
P align=center>

صدای شب